| نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي |
| نويسنده |
پيغام |
|
Tanha-mp
مدیر تشریفات


Status: |
1 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 487
امتياز: 51850
تشکر کرده: 93
تشکر شده 238 بار در 107 پست
محل سكونت: تهران/شهران/...../بیا تو
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
|
ارسال شده در: شنبه، 9 مرداد ماه ، 1389 18:53:55 موضوع مطلب: |
|
|
اینم حرفیه  _________________ دنیا منتظرم باش
دارم میام
ب....مت |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از Tanha-mp تشکر کرده اند akki, Delta |
|
 |
|
Heaton
مدیر انجمن


Status: |
20 خرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 1389
امتياز: 80437
تشکر کرده: 166
تشکر شده 361 بار در 171 پست
محل سكونت: تهران----شهران---- بازم بگم یا بسته؟!؟!
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
حالت شخصی من: 
| |
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
ReZzZzA
همکار و مدیر ارشد انجمن


Status: |
21 خرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 390
امتياز: 86159
تشکر کرده: 186
تشکر شده 320 بار در 86 پست
محل سكونت: NET
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
حالت شخصی من: 
|
ارسال شده در: شنبه، 9 مرداد ماه ، 1389 21:30:58 موضوع مطلب: |
|
|
این داستان هم خیلی زیباست , از خوندنش پشیمون نمیشین
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
ارزش عشق
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت
“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :
« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای
یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»
نتیجه اخلاقی از داستان :
هستند کسانی که فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند
به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . .
باخت زندگی ، باخت عشق . . .
به خاطر . . . ؟ _________________ قوانین انجمن:
توضیحات انجمن :
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از ReZzZzA تشکر کرده اند AlLi_R |
|
 |
|
Tanha-mp
مدیر تشریفات


Status: |
1 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 487
امتياز: 51850
تشکر کرده: 93
تشکر شده 238 بار در 107 پست
محل سكونت: تهران/شهران/...../بیا تو
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
|
ارسال شده در: يكشنبه، 10 مرداد ماه ، 1389 00:39:00 موضوع مطلب: |
|
|
قشنگ بود
مرسی  _________________ دنیا منتظرم باش
دارم میام
ب....مت |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از Tanha-mp تشکر کرده اند akki, Delta |
|
 |
|
Tanha-mp
مدیر تشریفات


Status: |
1 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 487
امتياز: 51850
تشکر کرده: 93
تشکر شده 238 بار در 107 پست
محل سكونت: تهران/شهران/...../بیا تو
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
|
ارسال شده در: يكشنبه، 10 مرداد ماه ، 1389 14:10:53 موضوع مطلب: |
|
|
داستان طولانیه ولی مطمئنم خوشتون میاد
داستان چهاددهم
داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
''معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.'' [/align]_________________ دنیا منتظرم باش
دارم میام
ب....مت
آخرين ويرايش توسط Tanha-mp در تاريخ سه شنبه، 12 مرداد ماه ، 1389 14:04:16; دفعات ويرايش در مجموع 3 مرتبه |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Heaton
مدیر انجمن


Status: |
20 خرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 1389
امتياز: 80437
تشکر کرده: 166
تشکر شده 361 بار در 171 پست
محل سكونت: تهران----شهران---- بازم بگم یا بسته؟!؟!
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
حالت شخصی من: 
| |
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
RoOoBinA
کاربر آمــــاتور


Status: |
27 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 48
امتياز: 2619
تشکر کرده: 2
تشکر شده 5 بار در 4 پست
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
حالت شخصی من: 
| |
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
greenisland
گروه نقد موزیک حباب


Status: |
21 خرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 1042
امتياز: 67552
تشکر کرده: 72
تشکر شده 168 بار در 104 پست
محل سكونت: همه جای ایران سرای من است
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
حالت شخصی من: 
| |
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
AlLi_R
کاربر فعـال


Status: |
21 خرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 575
امتياز: 75986
تشکر کرده: 320
تشکر شده 65 بار در 33 پست
محل سكونت: کره ی خاکی
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
| |
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Tanha-mp
مدیر تشریفات


Status: |
1 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 487
امتياز: 51850
تشکر کرده: 93
تشکر شده 238 بار در 107 پست
محل سكونت: تهران/شهران/...../بیا تو
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
|
ارسال شده در: سه شنبه، 12 مرداد ماه ، 1389 01:47:10 موضوع مطلب: |
|
|
داستان پانزدهم
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است _________________ دنیا منتظرم باش
دارم میام
ب....مت
آخرين ويرايش توسط Tanha-mp در تاريخ چهارشنبه، 13 مرداد ماه ، 1389 00:22:46; دفعات ويرايش در مجموع 2 مرتبه |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
shivar
معاون انجمن


Status: |
23 مهر ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 604
امتياز: 66876
تشکر کرده: 140
تشکر شده 82 بار در 62 پست
محل سكونت: takmp
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
حالت شخصی من: 
| |
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Tanha-mp
مدیر تشریفات


Status: |
1 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 487
امتياز: 51850
تشکر کرده: 93
تشکر شده 238 بار در 107 پست
محل سكونت: تهران/شهران/...../بیا تو
تیم محبوب من: 
اپراتور تلفن همراه من: 
|
ارسال شده در: چهارشنبه، 13 مرداد ماه ، 1389 00:21:15 موضوع مطلب: |
|
|
داستان شانزدهم
داستان عاشقانه بسیار زیبا
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله
ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک
، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود. _________________ دنیا منتظرم باش
دارم میام
ب....مت |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از Tanha-mp تشکر کرده اند akki, Delta |
|
 |
|
john_cena
کاربر آمــــاتور


Status: |
7 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 133
امتياز: 514
تشکر کرده: 7
تشکر شده 23 بار در 11 پست
|
ارسال شده در: چهارشنبه، 13 مرداد ماه ، 1389 00:26:51 موضوع مطلب: |
|
|
| مرسی _________________ بذار بیان منو با یه ورق شعر بگیرنو بگو من زندگی میکنم یا زندگی منو
1.hidden
2.BAHRAM
3.Hichkas
4.erfan
5.pishro
6.yas
7.eblis
8.steps
9.tohi
10.TaRaDa
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|